تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker دنیای شیرین عسلی
دنیای شیرین عسلی

 
شناسنامه عسلي

 

آخرين نوشته هام

 

ستاد باز باران
دوستام

 

صندوقخونه

 

پیوندها

 



 

 

دل خوش از آنیم که حج می رویم

غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم ؟

او که همینجاست کجا می رویم ؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و امن یجیب

 


سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط عسلی



خیانت

مرده شور اون قیافه زشت و کرهتو ببرن آخه کی رغبتش میشه که با این ریش و سبیل یه متری با تو ل*ب بگیره یا حتی بب*وسدت؟

بر و بر تو چشم من نگاه میکنه و میگه مردا حق دارن ، بعضی وقتها زن تو شرایطی قرار میگیره که که مرد مجبوره این کار رو بکنه . مثلاً یه وقتایی زن مریضه و نمیتونه به شوهرش برسه، خوب مرد که نمیتونه جلوی خودشو بگیره چشمش میره دنبال یکی دیگه ، اسلام هم که گفته تا 4 تاش حلاله؛ میپرم وسط حرفش و میگم نه همون اسلام هم که اینو گفته پشتش هم گفته با اجازه زن اول "نه مثل تو دزدکی" (البته قسمت آخرش رو تو دلم گفتم ، شما هم یواش بخونینش)

میگه صیغه که اجازه نمیخواد !!! با تنفر نگاهش می کنم و میگم متأسفم برای شماها و این طرز فکر . چقدر هم اسلام راه در رو گذاشته براتون ، حالا اگر زن خودت این کار رو باهات بکنه مثلاً شما مریض شی و نتونی خواسته های اونو برآورده کنی یا اصلاً از دست شما خسته بشه و دلش تنوع بخواد آیا حق داره بره با یکی دیگه ؟ جوابمو نمیده یعنی جوابی نداره که بده .

زن و بچه اش رو گذاشته بود شهرستان خودش اومده بود اینجا که مثلاً کار کنه. وقتی که اومد هیچی نداشت ولی الآن که به همه جا رسیده و به قول معروف تنبونش دوتا شده اگر بدونین چندتا دوست دختر پیدا کرده .

الآن یه مدته که خانواده اش هم اومدن اینجا و با هم زندگی می کنن ولی چه زندگی ای یا اینجورین  یا همش این یعنی سر کاره ، خانومه و بچه هاش هم تو خونه زندانی ، حتی بلد نیستن تا سر کوچه برن واسه خرید اینم پر رو راه به راه میگه اینا دست و پامو بستن و نمیذارن هیچ کاری بکنم .

 آره دست و پاتو بستن و نمیذارن به کثافت کاریهات برسی تو که هر شب حداقل یکی دونفر ساپورتت می کردن وقتی میبینی الآن دیگه از این خبرا نیست و شب حتمآً باید تو خونه و پیش زنت بخوابی باید این حرفا رو هم بزنی.

البته بحث این آقا خیلی مفصله و اگر بخوام بنویسمش میشه یه کتاب ولی فکر می کنم همین چند خط هم کافیه که پی به درون داغونش ببرین.

لطفاً نیاین بگین ممکنه مقصر زنه باشه چون اصلاً قابل قبول نیست ، آخه این مردایی که ادعاشون گوش فلک رو کر کرده و اینقدر اهن و تلپ دارن سر یه مسئله حل شده باید اینقدر حقیر و ضعیف و بی اراده باشن ؟

میدونم این بحث تکراریه ولی باور کنین از دیروز تا حالا خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرده . خیلی دوست دارم نظر شما رو در این باره بدونم اگر هم نخواستین شناسایی بشین اسمتونو ننویسین ولی خواهش می کنم نظر واقعیتونو بگین.

 

پ . ن ۱ : مخاطب من خاصه پس به کسی بر نخوره به هر حال توی هر قشری خوب و بد وجود داره و اگر همه بخوان مثل این آقا رفتار کنن دنیا درست میشه مثل جنگل.

پ . ن ۲ : این وبلاگ مال منه و هر جوری دلم بخواد توش مینویسم و شاید هم دوست داشته باشم همه پست هامو رمز دار کنم و به بعضی ها رمز ندم ، اصلاً به خاطر همین رمز دارش کردم که یکی مثل تو نیاد نوشته هامو بخونه پس بیشتر از این خودکشی نکن.


شنبه نهم آبان 1388 توسط عسلی



ضایع بازی
 

خانومای محترم رمز همون قبلیه هست



ادامه مطلب

شنبه دوم آبان 1388 توسط عسلی



داداش عسلی

 

با عرض پوزش از آقایون ، خانوما لطفاً تشریف ببرن ادامه مطلب



ادامه مطلب

شنبه هجدهم مهر 1388 توسط عسلی



حکمت خدا

              

 بابام میگه قبلنا اینقدر کم آدم می مرد که همون سالی یه بارم که خبر مرگ یه پیرزن یا پیرمرد رو می شنیدیم از بس برامون غیر منتظره بود تا دو هفته بعدش حالمون گرفته بود. حالا که مثل نقل و نبات خبر مرگ میارن اونم با کیفیتهای مختلف و هیچکی هم هیچیش نیست. نه اینکه دل آدما سنگی شده باشه ها نه ، هر چیزی وقتی زیاد بشه حساسیتش رو از دست میده.

 

             

 

یه دوستی داریم که حدود ده سال پیش ازدواج کرده ولی بچه دار نمی شد خیلی هم تلاش کرد و این در و اون در زد . از دکتر گرفته تا رمال و دعانویس، به همه رو انداخت ولی هیچکی نتونست مشکلش رو حل کنه. کلی هم بخاطر بچه خرج کرد ولی بچه اش نشد تا اینکه یکی از دوستاش بهش پیشنهاد کرد که بره یزد پیش یه دکتره که نطفه بکاره اینم رفت. اولش درصد باروریش اینقدر پایین بود که امکان کاشت نطفه هم براش وجود نداشت ولی دکتر بهش چند نمونه قرص و دارو داد و اینم مصرف کرد و بعد از چند وقت دیگه که رفت موفق شد و نطفه کاشت و سه قلو هم باردار شد ولی تو طول دوره بارداریش دوتاش افتاد و فقط موند یکیش و این یکی شش ماه پیش به دنیا اومد برای تولدش هم یه جشن بزرگ گرفتن و همه رو دعوت کردن. حالا دیروز که رفتم خونه زنگ زدن که بچه سکته قلبی کرده و رفته تو کما و امروز صبح هم فهمیدم که فوت شده.

از صبح تا حالا تو فکرم که چرا وقتی خدا نمیخواد یه چیزی رو بهمون بده اینقدر در بدست آوردنش اصرار می کنیم.

کاش به جای اینکه با اصرار یه چیزی رو از خدا طلب کنیم، ازش بخوایم هر چیزی که به صلاحمونه بهمون بده.


یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط عسلی



اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات