|
سلام
دیدین شنیدن ؟ خداییش نفوذ رو حال کردین ؟ از صدام ترسیدنا. تا گفتم، یاهو رو وصلش کردن. اصلاً انگاری منتظر بودن تا من بیام بگم بعد وصلش کنند. حالا شما هی بگو اینا بد ! 
جریان از این قراره که یه بنده خدایی که دانشگاه هانوفر توی رشته هنر درس میخونه عکس منو به عنوان مدلش انتخاب کرده و نقاشی کرده بود ولی اون تابلو رو دست یکی از فامیلا فرستاده برام ، حالا اون عکس از طرف استاد ایشون برای نمایش توی یه جشنواره انتخاب شده و منم باید عکس تابلو رو براش می فرستادم که شنبه هم خود تابلو رو براش پست کنم ولی هر کاری کردم نتونستم این کار رو انجام بدم به خاطر همین هم اون پست رو نوشتم اما در کمال ناباوری یکی دو ساعت بعدش یاهو باز شد و من موفق شدم عکس رو براش ایمیل کنم .
دیروز رفتین راه پیمایی ؟ اینجا ساعت 10 اداره رو تعطیل کردند به خاطر راه پیمایی منم جیم شدم رفتم خونه ! خدا خیرشون بده ناهار نپخته بودم .
من اینقدر از دست مامان بامزی عصبانی ام که نگو ! دیشب تولد مادر بزرگ بامزی بوده بعد کی به من خبر دادن ساعت 2 ظهر که ساعت 3 هم بامزی قرار بود بره مأموریت و نمیتونست بیاد . منم از یه طرف تنهایی نمیتونستم برم بازار خرید از یه طرف هم نمیتونستم نرم تولد، هیچی دیگه مجبور شدم تنها و دست خالی برم خونه شون بعد بهش میگم مامان منو دیر خبر کردین نتونستم کادو بگیرم براش میگه حداقل یه دونه جوراب هم براش میخریدی خوشحال میشد .
منم وقتی که میخواستن کادوها رو باز کنند برگشتم خونه مامان اینا حتی شام هم نخوردم اونجا . حالا وقتی بامزی برگشت میریم یه دونه جوراب میخریم میبریم برای مادر بزرگ که بعد حرف و حدیث توش نباشه که اومد خورد و کادو هم نداد .
|